نویسنده :
H.F - ساعت ٤:۱۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تـــــو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تــو مینالم ای پریرخـسار
چو روز گردد گویی در آتشم بـی تـــــــــو
دمی تــــــــو شربت وصلم ندادهای جانــا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تــو
اگر تــــــو با من مسکین چنین کنی جانــا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تـــــــو
پیام دادم و گفتم بیــــــــــا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
نویسنده :
H.F - ساعت ٧:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
| باز گردد عاقبت این در بلی |
|
رو نماید یار سیمین بر بلی |
| ساقی ما یاد این مستان کند |
|
بار دیگر با می و ساغر بلی |
| نوبهار حسن آید سوی باغ |
|
بشکفد آن شاخههای تر بلی |
| طاقهای سبز چون بندد چمن |
|
جفت گردد ورد و نیلوفر بلی |
| دامن پرخاک و خاشاک زمین |
|
پر شود از مشک و از عنبر بلی |
| آن بر سیمین و این روی چو زر |
|
اندرآمیزند سیم و زر بلی |
| این سر مخمور اندیشه پرست |
|
مست گردد زان می احمر بلی |
| این دو چشم اشکبار نوحه گر |
|
روشنی یابد از آن منظر بلی |
| گوشها که حلقه در گوش وی است |
|
حلقهها یابند از آن زرگر بلی |
| شاهد جان چون شهادت عرضه کرد |
|
یابد ایمان این دل کافر بلی |
| چون براق عشق از گردون رسید |
|
وارهد عیسی جان زین خر بلی |
| جمله خلق جهان در یک کس است |
|
او بود از صد جهان بهتر بلی |
| من خمش کردم ولیکن در دلم |
|
تا ابد روید نی و شکر بلی |
نویسنده :
H.F - ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
آه!
ای عشق تو درجان و تن من جاری،
دلم آن سوی زمان باتو آیا دارد
وعده دیداری؟
چه شنیدم؟
توچه گفتی؟
آری؟!
نویسنده :
H.F - ساعت ۳:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
من: دهکدهها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
ناگاه صدای خیس رعدی پیچید:
باران که بیاید همه عاشق هستند...!!!
نویسنده :
H.F - ساعت ۱۱:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
شب همه بی تو کار من، شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم، بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر، نامه سیاه کردن است
چون تو نه در مقابلی، عکس تو پیش رو نهم
این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است
ای گل نازنین من، تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان، در تو نگاه کردن است
لوح خدانمایی و آینۀ تمام قد
بهتر از این چه تکیه بر، منصب و جاه کردن است؟
ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم، بیم گناه کردن است
لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است
من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا، خواه نخواه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند؟
این هم اگرچه شکوۀ شحنه به شاه کردن است
عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبۀ (لطف اله) کردن است
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است
بوسه تو به کام من ،کوهنورد تشنه را
کوزۀ آب زندگی توشه راه کردن است
خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم، عمر تباه کردن است
نویسنده :
H.F - ساعت ۱:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦
نه سیب نه گندم است بین من و تو
بین من و تو گم است بین من وتو
این عشق که دیگران از او می گویند
یک سوءتفاهم است بین من و تو
(جلیل صفربیگی)
نویسنده :
H.F - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
اگر مرا دوست نداشته باشی دراز می کشم و می میرم
مرگ ، نه سفری بی بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ ، دوست نداشتن توست
درست آن لحظه که باید دوست بداری ...
نویسنده :
H.F - ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
گریستن را گاهی توان آن نیست
که ترجمه اندوه آدمی باشد ...
نویسنده :
H.F - ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳
تو میدانی
میدانی که مرا
سرِ بازگفتنِ بسیاری حرفهاست.
هنگامی که کودکان
در پسِ دیوارِ باغ
با سکههای فرسوده
بازی کهنهی زندگی را
آماده میشوند.
میدانی
تو میدانی
که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
از کدامین درد.
۲
دورههای مجلهی کوچک ــ
کارنامهی بردگی
با جلدِ زرکوبش...
ای دریغ! ای دریغ
که فقر
چه بهآسانی احتضارِ فضیلت است
به هنگامی که
تو را
از بودن و ماندن
گزیر نیست.
ماندن
ــ آری! ــ
و اندوهِ خویشتن را
شامگاهان
به چاهساری متروک
درسپردن،
فریادِ دردِ خود را
در نعرهی توفان
رها کردن،
و زاریِ جانِ بیقرار را
با هیاهوی باران
درآمیختن.
ماندن
آری
ماندن
و به تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه میگذارد
به شهری که
ریا را
پنهان نمیکنند
و صداقتِ همشهریان
تنها
در همین است.
۳
به هنگامی که همجنسباز و قصاب
بر سرِ تقسیمِ لاشه
خنجر به گلوی یکدیگر نهادند
من جنازهی خود را بر دوش داشتم
و خسته و نومید
گورستانی میجُستم.
کارنامهی من
«کارنامهی بردگی»
بود:
دورههای مجلهی کوچک
با جلدِ زرکوبش!
□
دریغا که فقر
ممنوع ماندن است
از تواناییها
به هیأتِ محکومیتی؛ ــ
ورنه، حدیثِ به هر گامی
ستارهها را
درنوشتن.
ورنه حدیث شادی و
از کهکشانها
برگذشتن،
لبخنده و
از جرقهی هر دندان
آفتابی زادن.
۴
صبحِ پاییزی
دررسیده بود
با بوی گرسنگی
در رهگذرها
و مجلهی کوچک
در دستها
با جلدِ طلاکوبش.
لوطی و قصاب
بر سرِ واپسین کفارهی مُردنِ خلق
دستوگریبان بودند و
مرا
به خفّتِ از خویش
تابِ نظر کردن در آیینه نبود:
احساس میکردم که هر دینار
نه مزدِ شرافتمندانهی کار،
که به رشوت
لقمهییست گلوگیر
تا فریاد برنیارم
از رنجی که میبرم
از دردی که میکشم
۵
ماندن بهناگزیر و
به ناگزیری
به تماشا نشستن
که روتاتیفها
چگونه
بزرگترینِ دروغها را
به لقمههایی بس کوچک
مبدل میکنند.
و دَم فروبستن ــ آری ــ
به هنگامی که سکوت
تنها
نشانهی قبول است و رضایت.
دریغا که فقر
چه بهآسانی
احتضارِ فضیلت است
به هنگامی که تو را
از بودن و ماندن
چاره نیست؛
بودن و ماندن
و رضا و پذیرش.
۶
در پسِ دیوارِ باغ
کودکان
با سکههای کهنهبِسوده
بازیِ زندگی را
آماده میشوند...
آه، تو میدانی
میدانی که مرا
سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است
از کدامین درد.
نویسنده :
H.F - ساعت ۱٠:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
در همه عالم کسی به یاد ندارد
نغمه سرایی که یک ترانه بخواند
تنها با یک ترانه در همه ی عمر
نامش اینگونه جاودانه بماند
***
صبح که در شهر، آن ترانه درخشید
نرمی مهتاب داشت، گرمی خورشید
بانگ: هزارآفرین! زهرجا بر شد
شور و سروری به جان مردم بخشید
***
نغمه، پیامی ز عشق بود و ز پیکار
مشعل شب های رهروان فداکار
شعله بر افروختن به قله کهسار
بوسه به یاران، امید و وعده به دیدار
***
خلق، به بانگ "مرا ببوس" تو برخاست!
شهر، به ساز "مرا ببوس" تو رقصید!
هرکس به هرکس رسید نام تو را پرسید
هر که دلی داشت، بوسه داد و ببوسید!
***
یاد تو، در خاطرم همیشه شکفته ست
کودک من، با "مرا ببوس" تو خفته ست
ملت من، با "مرا ببوس" تو بیدار
خاطره ها در ترانه ی تو نهفته ست
***
روی تو را بوسه داده ایم، چه بسیار
خاک تو را بوسه می دهیم، دگر بار
ما همگی " سوی سرنوشت" روانیم
زود رسیدی! برو، "خدا نگهدار"
***
"هاله" ی مهر است این ترانه، بدانید
بانگ اراده ست این ترانه، بخوانید
بوسه ی او را به چهره ها بنشانید
آتش او را به قله ها برسانید
*****
نویسنده :
H.F - ساعت ٧:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
یا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
نویسنده :
H.F - ساعت ۱٢:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
| امشب ز غمت میان خون خواهم خفت |
|
وز بستر عافیت برون خواهم خفت |
| باور نکنی خیال خود را بفرست |
|
تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت |
← صفحه بعد